|
به امید روزی که صادقانه بنویسیم،منصفانه نقد کنیم و نقد شویم ولی ناامیدی به خود راه ندهیم
|
عمر بگذشت به بی حاصلی و بوالهوسی
ای پسر! جام مِیَم ده، که به پیری برسی
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش
وه که بس بی خبر از غلغل بانگ جرسی
چند وقتی است که چند مساله فکرم را به خودش مشغول کرده که اگر تکالیف و مشقهای دکتری فرصت بده می خواهم در مورد آنها بنویسم. حالا که وقت نمی شود گفتم لااقل تیتر و موضوعاتشان را بنویسم.
1- نظام پارلمانی در ایران و مشکلات احتمالی آن
2- پارتی بازی در ساختار کشور ایران وجایگاه اول آن در رشد انسانها(مخصوصا برای آقازاده ها و بچه های متدین)
3- مدیران کوتوله و به حاشیه رفتن متفکران در ساختار ایران
4- ادعاهای بزرگ مدیران و مقامات ارشد کشور و همت کم و نازل آنها
5- جنبش 14 آبان سال 1387 در دانشکده فرهنگ و ارتباطات و انحرافات در آن و افراد مقصر(البته با رمز آن را منتشر می کنم تا بیرونیها از اتفاقات درون خانوادگی ما مطلع نشوند)
6- گروه هیئت علمی دانشکده فرهنگ و ارتباطات و جریان شناسی اساتید آن
7- دوره دکتری و معایب و حسن آن در دانشکده فرهنگ وارتباطات
8- سربازی و مشکلات آن بر سرراه زندگی ما جوانان
9- نبود فضای عمومی در ایران برای تبادل نظر و تضارب آرا
10- آیا دموکراسی بهترین شیوه ی اداره کشور است یا اینکه آیا انسان می تواند بر انسان حکومت کند.
11- به نظر من رشد و تمدن سازی از نقد مردم شروع می شود به نظر شما چگونه می شود مردم را نقد کرد؟
و....
چند سالی است درگیر چند سوال و دغدغه ذهنی هستم که هیچگاه به پاسخ آنها دست نیافته ام و هیچ پاسخی من را قانع نکرده است. اصلی ترین سوال که همیشه یک عامل بازدارنده در نوع تفکر من است در مورد آفرینش انسان است. همیشه این سوال وجود دارد که خوب خدا هنگامی که انسان را آفرید هدفش چه بود؟
نوع تفکر من غایت گرایانه است یعنی اینکه وقتی به امری یا پدیده ای نگاه می کنم اولین سوال برای من همیشه این است که هدف و ماهیت آن به چه امری و چه چیزی باز می گردد؟
در مورد نوع انسان که خودم هم یک انسان هستم این سوال همیشه در ذهنم وجود دارد که واقعا چرا آفریده شده ام و چرا به این شکل، با این شرایط و....؟
این سوال بی جواب برای من باعث شده است که یک نوع بی هدفی و بی انگیزگی در زندگیم و کارهایم وجود داشته باشد و همیشه انگیزه هایم را جهان اطرافم برایم ایجاد کنند و نه عوامل درونی.
این نوع دید به مباحث مربوط به انسان نیز سرایت کرده است مانند دین، جامعه، واقعیت، لذت و...
منظور از گزاره آخرم این است که هنگامی که ندانی که چرا آفریده شده ای به طریق اولی نمی توانی برای مثال اهمیت دین و جایگاه آن را در زندگیت را تعیین کنی. و هنگامی ندانی که برای چی هستی نمی دانی که لذت واقعی چیست و چگونه باید لذت برد. برای این کار یاخودت را دور میزنی و با پذیرفتن لذتهای آنی روی نیازواقعیت پا می گذاری ویا اینکه بی خیال می شوی و گوشه گیر.
تمام علتهایی که در جامعه ما برای زندگی انسانی گفته شده است راشنیدم، از جمله خلیفه اللهی بودن انسان و جانشین بودن او و عبادت کردن و... هیچکدام برایم قانع کننده نبودند. این دلایل خود سوالات بزرگتر می آورد و این همین طور ادامه پیدا می کند تا به دور برسد یا تسلسل پیدا کند.
مدتی سعی کردم این دغدغه های انتزاعی را کنار بگذارم و به سراغ زندگی مادی بروم. باور کنید از چاله به چاه افتادم. یعنی انسان هرچه از روح خودش و نیازهای آن فاصله می گیرد و وابسته به نیازهای جسمی می شود بیشتر محدودتر می شود و آزادی خود را ازدست میدهد. هنگامی که از محدودیتهای عقلانیِ کنترل هواهای جسمانیم فرار می کردم، پس ازمدتی دیدم که حتی در روابط اجتماعی خودم نیز دچار یک نوع تزلزل و عدم شخصیت شده ام. در زندگیم دو سر طیف معنویت گرایی و مادیگری را تا آنجایی که می توانستم تجربه کردم ، در طیف معنویت گرایی اگرچه آرامشی نسبی پیدا می کنی ولی بسیار محدود می شوی اگرچه این محدودیت با محدودیتهای عرفی جامعه حالتی مضاعف به خود گرفته است.
ولی در طیف مادیگری اگرچه از محدودیتهای زیادی راحت می شوی ولی آرامش امری متغیر می شود وبه آرامشی اقتضایی و بی ثبات تن میدهی. پس انسان تا نداند که هدف از آفرینش وسیستمی که برای آن(آفرینش) می سازند واقعیتش چیست به چه چیز تکیه کند وروزهای خود را با امید وشبهای خود را باتفکر سپری کند. واقعا در جواب این سوال مانده ام و تانتوانم جواب بدهم همیشه یک ضعف درونی احساس می کنم که همیشه حائل بین من و امور به زندگیم می شود. برای من سوال این است که شما به این سوال چه پاسخی دادید که میتوانید راحت زندگی کنید؟
من امروز خیلی خوشحالم كه در مراسم فارغالتحصیلی شما كه در یكی از بهترین دانشگاههای دنیا درس ميخوانید هستم. من هیچ وقت از دانشگاه فارغالتحصیل نشدهام. امروز ميخواهم داستان زندگی ام را برایتان بگویم. خیلی طولانی نیست و سه تا داستان است.
اولین داستان مربوط به ارتباط اتفاقات به ظاهر بی ربط زندگی است:
من بعد از شش ماه از شروع دانشگاه در كالج رید ترك تحصیل كردم ولی تا حدود یك سال و نیم بعد از ترك تحصیل به دانشگاه ميآمدم و ميرفتم و خب حالا ميخواهم برای شما بگویم كه من چرا ترك تحصیل كردم. زندگی و مبارزهی من قبل از تولدم شروع شد. مادر بیولوژیكی من یك دانشجوی مجرد بود كه تصمیم گرفته بود مرا در لیست پرورشگاه قرار بدهد كه یك خانواده مرا به سرپرستی قبول كند. او شدیداً اعتقاد داشت كه مرا یك خانواده با تحصیلات دانشگاهی باید به فرزندی قبول كند و همه چیز را برای این كار آماده كرده بود.
یك وكیل و زنش قبول كرده بودند كه مرا بعد از تولدم ازمادرم تحویل بگیرند و همه چیز آماده بود تا اینكه بعد از تولد من این خانواده گفتند كه پسر نمی خواهند و دوست دارند كه دختر داشته باشند. این جوری شد كه پدر و مادر فعلی من نصف شب یك تلفن دریافت كردند كه آیا حاضرند مرا به فرزندی قبول كنند یا نه و آنان گفتند كه حتماً. مادر بیولوژیكی من بعداً فهمید كه مادر من هیچ وقت از دانشگاه فارغالتحصیل نشده و پدر من هیچ وقت دبیرستان را تمام نكرده است. مادر اصلی من حاضر نشد كه مدارك مربوط به فرزند خواندگی مرا امضا كند تا اینكه آنها قول دادند كه مرا وقتی كه بزرگ شدم حتماً به دانشگاه بفرستند.
اینگونه شد كه هفده سال بعد من وارد كالج شدم و به خاطر این كه در آن موقع اطلاعاتم كم بود دانشگاهی را انتخاب كردم كه شهریهی آن تقریباً معادل دانشگاه استنفورد بود و پس انداز عمر پدر و مادرم را به سرعت برای شهریهی دانشگاه خرج ميكردم بعد از شش ماه متوجه شدم كه دانشگاه فایدهی چندانی برایم ندارد. هیچ ایدهای كه ميخواهم با زندگی چه كار كنم و دانشگاه چگونه ميخواهد به من كمك كند نداشتم و به جای این كه پس انداز عمر پدر و مادرم را خرج كنم ترك تحصیل كردم ولی ایمان داشتم كه همه چیز درست ميشود.
اولش كمی وحشت داشتم ولی الآن كه نگاه ميكنم ميبینم كه یكی از بهترین تصمیمهای زندگی من بوده است. لحظهای كه من ترك تحصیل كردم به جای این كه كلاسهایی را بروم كه به آنها علاقهای نداشتم شروع به كارهایی كردم كه واقعاً دوستشان داشتم. زندگی در آن دوره خیلی برای من آسان نبود. من اتاقی نداشتم و كف اتاق یكی از دوستانم ميخوابیدم. قوطیهای خالی پپسی را به خاطر پنج سنت پس ميدادم كه با آنها غذا بخرم.
بعضی وقتها هفت مایل پیاده روی ميكردم كه یك غذای مجانی توی كلیسا بخورم. غذاهایشان را دوست داشتم. من به خاطر حس كنجكاوی و ابهام درونیام در راهی افتادم كه تبدیل به یك تجربهی گران بها شد. كالج رید آن موقع یكی از بهترین تعلیمهای خطاطی را در كشور ميداد. تمام پوسترهای دانشگاه با خط بسیار زیبا خطاطی ميشد و چون از برنامهی عادی من ترك تحصیل كرده بودم، كلاسهای خطاطی را برداشتم.
سبك آنها خیلی جالب، زیبا، هنری و تاریخی بود و من خیلی از آن لذت ميبردم. امیدی نداشتم كه كلاسهای خطاطی نقشی در زندگی حرفهای آیندهی من داشته باشد ولی ده سال بعد از آن كلاسها موقعی كه ما داشتیم اولین كامپیوتر مكینتاش را طراحی ميكردیم تمام مهارتهای خطاطی من دوباره تو ذهن من برگشت و من آنها را در طراحی گرافیكی مكینتاش استفاده كردم. مك اولین كامپیوتر با فونتهای كامپیوتری هنری و قشنگ بود.
اگر من آن كلاسهای خطاطی را آن موقع برنداشته بودم مك هیچ وقت فونتهای هنری الآن را نداشت. هم چنین چون كه ویندوز طراحی مك را كپی كرد، احتمالاً هیچ كامپیوتری این فونت را نداشت. خب ميبینید آدم وقتی آینده را نگاه ميكند شاید تأثیر اتفاقات مشخص نباشد ولی وقتی گذشته را نگاه ميكند متوجه ارتباط این اتفاقها ميشود. این یادتان نرود شما باید به یك چیز ایمان داشته باشید، به شجاعتتان، به سرنوشتتان، زندگی تان یا هر چیز دیگری. این چیزی است كه هیچ وقت مرا نا امید نكرده است و خیلی تغییرات در زندگی من ایجاد كرده است.
برات متاسفم که دارم گنگ می نویسم
می دانی بعضی ها هستند که قبل از شکل گرفتنشان، خودشان را از دست می دهند. می دانی یعنی چه؟ یعنی این که تا برسند به آدم های عادی باید بجنگند تا تازه بتونند بگویند هستم.
می دانی یعنی چه؟ یعنی وقتی الگوی بودنت نباشه و نتوانی درک کنی که چطور باید باشی. ندانی که اصلا بودن یعنی چه. می دانی یعنی چه؟ یعنی همیشه در درونت یک کمبودی احساس کنی که خوب می خواهم باشم ولی هیچ وقت نمی توانی باشی.
اینطوری که باشی هیچ وقت نمی فهمی که زندگی که داری انجام می دهی واقعیتش چیه. همیشه درونت غوغایی است. خوب تفاوت من با کسی که که مثل من است و داره زندگی می کنه چیه.؟ چرا اون همیشه خودشو درک می کنه و با اعتماد به نفس می گوید که من اینم ولی تو هیچگاه نمی توانی بگویی کی هستی. وقتی اینطوری باشی هیچگاه از زندگی لذت نمی بری حتی اگر بالاترین درجات و مقامات زندگی را به دست بیاری. هیچ وقت نمی دانی که درست چیه و اشتباه کدامه. هیچ گاه نمی دانی که در ارتباطت با دیگران باید چگونه باشی. همیشه دنبال مامنی هستی که بهش تکیه کنی ولی هیچکس نمی فهمه چی می گی. مجبوری به همه رو بیندازی که کمی بهت توجه کنند ولی هیچکس را مطمئن نمی یابی و کسی هم بهت اطمینان نمی کند. دل و عقلت سکنایی ندارند و اصلا نمی توانی بفهمی که خوب این دنیای پیرامونت یعنی چه؟ اینها که اطراف من هستند به چه چیزی دلشان خوش است. بعد با خدای خودت می گی خدایا لا اقل بگو چطوری باید زندگی کنم، دارم در این دنیای پوچی دیوانه می شوم و روزی نشده که با دلی آزاد و روحی بانشاط زندگی کنم. یعنی من حق زندگی ندارم که همان اول از من گرفتی. واقعا دردی است بی درمان.
امری که در جوانی برای جوان خیلی مهم است و اگر برآورده شود انگیزه و توان جوان را بر زندگی واقعی متمرکز می کند، آرامش دل اوست. منظور از حرفم آن است که دل جوان بسیار سیال است و دوست دارد دنیا را بسیار متفاوت درک کند و دیدی منحصر به فرد به دنیای خودش داشته باشد. وقتی دل جوان در دنیای بی ثبات کنونی سیال اموری سطحی می شود و یا اینکه به اموری که واقعی هستند به آسانی دسترسی ندارد بیشتر توان جوان صرف حفظ خودش و از دست ندادن وجودش می شود. اگر جوان از این بی ثباتی دل خارج شود می تواند به زندگی واقعی خودش دست یابد. ولی اگر جوانی بگذرد و او به این رشد نرسد بزرگانمان کوچک می مانند و زندگی عمومی ما در سطحی پایین می ماند.
از جوانی که هر روز چیزی جدید می بیند و یا اینکه برای رسیدن به یک زندگی ساده باید کارهای بسیار سخت انجام دهد چه انتظاری دارید؟!!!
بعضی وقتها دنیا بد به آدم چیزهایی را گوش زد می کنه. یکی از اون چیزها غافل شدن از دوستانته. دوستان کد 83 من در دوره ی کارشناسی ارشد دارند از دانشگاه می روند و من باید تنهایی دوران دکتری را سپری کنم. ما 20 نفر از دوستانی بودیم که دوستی هایمان بیشتر از رفاقت بود و به برادری شباهت بسیاری داشت. برایتان تو پستهای بعدی در مورد این کد بیشتر سخن می گویم. ولی در کل دلم بدجور گرفته. از تنهاشدن تنهایی.
آدمها به طور معمول به دو دسته تقسیم می شوند؛ عده ای که به حاشیه زندگی می پردازند و زندگی را جدی نمی گیرند حتی خودشان هم تصور نمی کنند که دارند در سطح پایینی از زندگی گذر عمر می کنند بنابراین گرچه فکر می کنند که دارند از زندگی خود لذت می برند، لذتهایشان زودگذر و ناپایدار است. ولی در کنارآن دسته از آدمها عده ای هستند که خودشان و سنتهای حاکم بر عالم را جدی می گیرند و می دانند که اگر بدون در نظر گرفتن خودشان و این سنتها حرکت کنند هیچ گاه به آن لذت واقعی نمی رسند. شاید دسته اول در ظاهر بسیار بگردند و بسیار بخندند ولی هیچگاه به لذت واقعی نمی رسند ولی آدمهای دسته دوم حتی گریه هایشان دارای نوعی لذت است. پس دوستان بیایید خودمان و زندگی را جدی بگیریم تا بتوانیم لذت ببریم.
از طرفی به خودم می گویم که مجبورم جدی باشم زیرا که در معادلاتی جدی دارم زندگی می کنم. اگر در این معادلات جدی، جدی زندگی نکنم جدی جدی همه چیز و مهمتر از همه خودم را از دست می دهم. به امید آنکه از این دنیای حاشیه ساز دست بکشیم و به دنیای درونمان که زیباترین و پویاترین دنیاهاست برویم و از زندگی لذت ببریم.